خانه
یادداشت
مقاله
ویژه
Article
صدا
پیوند
آرشیو
تماس

      يادداشت مهمان بازگشت به یادداشت‌ها

چند نکته در باب پناه بردن
نویسنده: محمد هادي

 

جاهايي‌ مي‌توان به جاي خواندن فلسفه، دست فلسفه را خواند. جاهايي‌ مي‌توان «زور» انديشه را سنجيد. `بحران` پناهجويان در اروپا همانقدر که دستگاه‌هاي دولتي را گيج کرده، دستگاه‌هاي فلسفي‌ بسياري را نيز ناکارآمد ساخته است:
دستگاه‌هاي متخصص در باب زبان و بدن، حتي قادر نيستند سطري، ايماژي از زبان و بدن پناهجو به دست دهند. دربهترين حالت دستگاه‌هاي فلسفي‌ به دادن راه‌حل‌هايي‌ براي عبور از بحران بسنده کرده اند: عبوري همچون عبور از طول هفته به سمت تعطيلات آخرهفته. `بحران` به لحاظ لجستيک اجتماعي‌، زباني‌ و فرهنگي‌ مهارميشود. حرکت از بحران به سمت ايمني و امنيت. اما اولين قدم در اين راستانام‌گذاري اين وضعيت به `بحران` بوده است: تا چيزي نام بحران به خود نگيرد،حاجتي به رفع آن نيست.
از سوي ديگر (وآن‌گونه که بسياري چپ‌هاي ليبرال يا چپ‌هاي عجول گمان مي‌داشتند)وضعيت پناهجويان يا حتي `بحران`شان، يک رخداد نيست. چه دلوز و چه بديو حتي آشوبرا مترادف بحران نمي‌دانند، چرا که در نهايت  و در خوشبينانه‌ترين حالت، آشوب کمينرخدادست، نه خود آن. آشوب، روحي دمدمي دارد، هم زنگ خطري‌ست از فرجام، همبشارتي‌ست به شروع. تنها بنا نمودن و آفريدن  مفاهيم فلسفي‌ جديد است که مي‌تواندتشويش و منگي نهفته در بحران را به شدت در فلسفه، هنر يا ادبيات ترجمه کند.
رخداد را، لااقل بهدليل ذائقه ي سرزننده آن، سوژه‌ها نمي‌سازند. اماسوژه‌ها مي‌توانند تسليم رخداد شوند. آشوب بيشتر امري ساختاري‌ست اما بحران، نهفتهدر پروسه‌ي بقاي اين ساختار است. درواقع با دقت در وضعيت قلمرو‌هاييکه پناهجويان پشت سر مي‌گذارند، مي‌توان ايشان را همان آنتروپي يا انبساطي دانست که لااقل به لحاظ علمي‌، هر حيات زنده‌اي را تهديد مي‌کند. اين حيات‌گرايي دولت استکه سبب ميشود براي جلوگيري از ورود آشوب از بيرون به خود، و ترس فرو ريختنساختاري خود، نام آن را `بحران` اعلام کند. در واقع ساده انگارانه است که نامنهادن بحران پناهجويان را، به حساب بحراني‌ که آنها طي‌ مي‌کنند بگذاريم، درواقع اين مضاف و مضاف‌اليه، بيشتر بحراني‌ که پناهجويان با خود آوردهاند رامتجسم است. همين‌جاست که امنيت و ايمني‌ باز يکديگر را در آغوش مي‌کشند: گفتمانپليسي‌ با گفتار پزشکي‌ بار ديگر پيوند مي‌خورد، چرا که هر آنچه از بيرونمي‌آيد، ناايمن و ناامن است.
ابهام و سردرگمي ناشي‌ از آشوب را نمي‌توان هميشه به فال نيک گرفت. تداوم اينوضعيت درد نشاني‌ اجتماعي‌- سياسي‌ست، ديرکردي فلسفي‌- هنري که هنوز فيلسوفي ياهنرمندي پيدا نشده که بدون گرفتن زهر از آشوب، يا ماهي‌ از آب گل الود، آن را به مفاهيم يا افکت‌ها  ترجمه کند. برنده‌ي به  زبان نيامدن بحران يا ترجمه نشدن آن به زبان فلسفه يا هنر، دستگاه دولت است. اين به زبان نيامدن، دولت را قادر به اعلامتکراري بودن آشوب و خاص بودن بحران مي‌کند. اگر رخداد، بيرون کشيدن تکينگي‌ها از دل آشوب است، دولت با تکراري دانستن آن، بروز هر تکينگي را به درد نشان بدلمي‌کند.
هر ترکيبي‌ قربانيان خودش را دارد. براي سپرده‌گذاري اخلاقي‌ هم که  شده، دولتقادر است قربانيان بحراني‌ که خودش نام‌گذاري کرده را نيز، تعريف کند. مي‌مانندقربانيان بي‌‌نام  و نشان، قربانياني که يا  در راه گم و گور شده اند يا  دربلادشان. اهميت کافکا دراين است که با اتصال ماشين بوروکراسي دولت به ماشينادبيات، نه تنها  ترکيب مدنظر را نشان مي‌دهد، بلکه مهم‌تر از آن قربانيان اينترکيب‌ها را نيز تصوير مي‌کند. بدين ترتيب، کافکا در شرايط کنوني بدل به يکمتد مي‌شود: متدي براي بازشناسي ترکيب  و قربانيان آن، متدي براي پيدا کردندرهاي خروج.
درواقع، چه بسا طفره رفتن از رخداد را بتوان زمينه‌ي آغوش گرم بسوي پناهجوياندانست: چه رخداد را تکينه‌هاي دلوزي بفهميم، چه آن را در چهار رويه‌ي حقيقت نزدبديو بجوييم. اين آغوش گرم و انساني، پاي ماشين بوروکراتيک بي‌‌حال ميشود، ازحال مي‌رود. اين `بحران` شايد براي چندمين بار به ما ثابت مي‌کند بيش از هر چيزي در عصر ماترياليسم دموکراتيک به سر مي‌بريم، جايي‌ که همه‌ي لايه‌ها،قشر‌هايي‌ در کنار هم، هم ارز هم مي‌شوند، بي‌ آن که لايه‌اي به لايه ديگر فشاربياورد، بي‌ آنکه  لايه‌اي فشار لايه‌هاي زيرين را بيان کند.
سرمايه‌داري آنجا تمام اعتراض‌ها را مي‌قاپد که اعتراض‌ها موضعي و دوره‌ايمي‌شوند: در مقطعي `نه` گفته‌اي، و اکنون وقت `آري` گفتن است. اخلاق پروتستاني: درطول هفته کار کرده‌اي و اکنون وقت استراحت است، حتي مثل فمينيست‌هايي‌ کهمفتخرند بگويند، در طول تاريخ ما جفا ديده ايم و الان وقت حظ بردن است.  بدينترتيب قلمرو جديد ارزش مازاد را بدل به يک جذابيت مي‌کند و قلمرو  سابق، دچارفقدان مي‌شود.
اهميت اين پافشاري در تفاوت گذاري ميان پناهنده و پناهجوست. پناهنده  فانتزيشرا تحقق‌ مي‌بخشد و تا `جان` دارد، تا رمق دارد به آن مي‌چسبد. پناهنده اما بهقلمرويي آمده،  پناهجو از قلمرويي آمده، حتي گريخته: درست مثل خطوط گريز.
گرانش قلمروي‌ جديد بر ميل پناهنده چيره مي‌شود و او با يک بار نه گفتن، وضعيت خودرا بيمه‌ مي‌کند. پناهنده يک بار نه مي‌گويد و از قبل اين نه گفتن به حواصل، بهمخارجش نايل ميايد، در زمين جديد زيست مي‌کند. ‘ترجيح ميدهم نه’ يک بارانباشته ميشود، تبلور مي‌کند و به کار بسته مي‌شود. دستگاه بوروکراسي اين يکبار نه  گفتن را مي‌شنود، مي‌خرد و  او به قلمرو جديد راه پيدا مي‌کند.
 نه گفتن، خصلتي ميکروسکپيک است. بدل شدن آن به کنشي موضعي در جابجايي‌ از يکقلمرو به قلمروي ديگر آن را بدل به کارکردي بهينه و بوروکراتيک مي‌کند.پناهنده با نه گفتن خود را بدل به سرمايه‌اي براي قلمرو جديد مي‌کند.

  

 

 
۰۹ارديبهشت۱۳۹۶  



 Rss Feed     Mailing List 
نقل هرگونه مطلب تنها با ذکر نشانی سایت مجاز است. 2017©