خانه
یادداشت
مقاله
ویژه
Article
صدا
پیوند
آرشیو
تماس

      مقاله مهمانبازگشت به مقالات

سوسياليسم سرمايه‌دارانه؟
نویسنده: اسلاوي ژيژک/ ترجمه: کامران برادران‌رزاز
 
پيشگفتار مترجم: «ابتدا چون تراژدي، سپس مضحکه»، نوشته‌ي اسلاوي ژيژک، را مي‌توان ادامه‌ي پروژه‌ي سياسي او در کتاب‌هاي «به برهوت حقيقت خوش آمديد» و «عراق: کتري عاريتي» دانست. او مضحکه‌ي (farce) فروپاشي مالي در سال 2008 را دنباله‌اي بر تراژدي حمله به برج‌هاي دوقلو در 11 سپتامبر مي‌داند و از آن دو به عنوان رخدادهاي تاريخ‌ساز در قرن جديد ياد مي‌کند. ژيژک در اين کتاب کم‌حجم به تحليل اين وضعيت مي‌پردازد که چگونه ليبراليسم، پس از نابوديِ 11 سپتامبر، در اثر بحران ماليْ تمام آن‌چه از اقتدار سياسي و اقتصادي‌اش باقي مانده بود را از دست مي‌دهد و از نو مي‌ميرد. او از سوي ديگر، چپ را به بازانديشي در مباني خود و سرمايه‌گذاري مجدد يافته‌هايش در اين دوران تاريخي فرامي‌خواند.
 
***
 
تنها نکته‌ي حقيقتاً شگفت‌آور در مورد بحران مالي سال 2008 اين است که به سادگي به‌عنوان حادثه‌اي نابهنگام پذيرفته شد که به يک‌باره بر سر بازارها خراب گرديد. استدلال‌هايي که در طول دهه‌ي نخست هزاره‌ي جديد به کرّات در نشست‌هاي صندوق بين‌المللي پول و بانک جهاني مطرح مي‌شد را به‌ياد آوريد: نارضايتي معترضان تنها محدود به مضامين معمولِ ضدجهاني‌سازي (استثمار رو به رشد کشورهاي جهان سوم و الخ) نبود بلکه اين نکته را نيز مدنظر داشت که چگونه بازي بانک‌ها با پول غيرواقعي، توهم رشد را ايجاد مي‌کرد و اقتصاد را به‌سوي ورشکستگي مي‌برد. تنها اقتصادداناني چون پل گرومن و جوزف استيگليتز نبودند که در مورد خطرات پيش‌رو هشدار دادند و تصريح کردند کساني که وعده‌ي رشد اقتصادي مستمر را داده بودند، به‌واقع درکي از آنچه درست جلوي چشمانشان در حال وقوع بود، نداشتند. در سال 2004، در واشنگتن، بسياري از مردم در اعتراض به خطر سقوط مالي دست به تظاهرات زدند. اين تظاهرات به قدري وسيع بود که پليس مجبور شد 8000 نيروي کمکي را نيز تجهيز کرده، 6000 نيروي ديگر را هم براي کمک از مريلند و ويرجينيا فرابخواند. برآورد آن، پرتاب گاز اشک‌آور، حمله به مردم با باتوم و بازداشت‌هايي چنان وسيع بود که پليس مجبور شد براي انتقال بازداشت‌شدگان از اتوبوس استفاده کند. پيام روشن و آشکار بود و از پليس عملاً براي سرکوب حقيقت استفاده شد.
پس از چنين تلاش مستمر، عامدانه و جاهلانه‌اي چندان عجيب به‌نظر نمي‌رسد که با فرا رسيدن بحران، آن‌گونه که يکي از سهام‌داران مي‌گويد، «هيچ‌کس به‌راستي [نمي‌دانست] چه کند». دليل اين امر اين است که انتظارات خود بخشي از بازي‌اند: چگونگيِ واکنش بازار تنها به اين‌که مردم چقدر به فلان مداخله اعتماد مي‌کنند بستگي ندارد، بلکه بيشتر بر اين‌که مردم فکر مي‌کنند ديگران چقدر به آن‌ها اعتماد دارند وابسته است- آدمي نمي‌تواند عواقب انتخاب‌هايش را درنظر بگيرد. مدت‌ها پيش، جان مينيارد کينز اين خودارجاعي را به‌خوبي ترسيم کرد؛ او بازار سهام را به مسابقه‌اي احمقانه تشبيه کرد که شرکت‌کنندگانش بايد چند دختر زيبا را از ميان صدها عکس انتخاب کنند. برنده کسي‌ست که انتخابش به ميانگين نظرات نزديک‌تر باشد: «مساله نه بر سر انتخاب کساني است که، برحسب بالاترين راي، حقيقتاً زيباترين باشند و نه آناني که به‌نظر ميانگين زيباترين‌اند. در اين‌جا ما با سطح سومي مواجه‌ايم که در آن بينش‌مان را صرف پيش‌بيني آن چيزي مي‌کنيم که ميانگينِ نظرات، انتظار دارد ميانگينِ نظرات باشد.»[1] بنابراين ما مجبوريم بدون در اختيار داشتن دانشي که انتخابي شايسته را ممکن کند دست به انتخاب بزنيم، يا آن‌گونه که جان گري مي‌گويد، «مجبوريم طوري زندگي کنيم که انگاري آزاديم»[2].
جوزف استيگليتز، در اوج بحران مالي، نوشت که با وجود توافق روزافزون ميان اقتصاددانان مبني بر عملي نبودن طرح‌هاي هنري پالسن، دبير خزانه‌داري آمريکا، در مورد برنامه‌ي «نجات مالي»:
«غيرممکن است سياست‌مداران در چنين بحراني دست روي دست بگذارند. بنابراين چه‌بسا بايد دعا کنيم توافقي استادانه با آميزه‌اي زهرآگين از سودهاي ويژه و استثنائي، برنامه‌هاي اقتصادي اشتباه و ايدئولوژي‌هاي جناح راستي‌اي که اين بحران را به‌وجود آورده‌اند بتواند طرح نجات موثري ارائه دهد. يا آن‌که [اميدوار باشيم] سقوط آن‌ها خسارت چنداني به بار نياورد».[3]
حق با استيگليتز است. از آن‌جايي که بازارها عملاً براساس باورها بنا شده‌اند (حتي باورهايي درباره‌ي باورهاي ديگر مردم) بنابراين، هنگامي‌که رسانه‌ها نگران «چگونگي واکنش بازارها» به برنامه‌ي نجات مالي‌اند، پرسش تنها بر سر پيامدهاي واقعي آن نيست بلکه درباره‌ي باورِ بازارها به سودمندي اين برنامه است. به همين دليل است که برنامه‌ي نجات مالي، حتي اگر از منظر اقتصادي نادرست باشد، ممکن است کارگر بيفتد. [4]
در اينجا فشارِ «کاري کردن» مانند اجبار خرافيِ واکنش نشان دادن در مواقعي است که شاهد فرآيندي هستيم که هيچ تاثير حقيقي‌اي بر آن نداريم. آيا کنش‌هاي ما اغلب از چنين دست ژست‌هايي نيستند؟ ضرب‌المثل «فقط حرف نزن، کاري بکن!» يکي از احمقانه‌ترين چيزهايي‌ست که يک انسان، حتي با پايين‌ترين ميزان عقل سليم، مي‌تواند بگويد. مشکل اخيراً چه‌بسا کمابيش اين بوده که کارهاي بسياري کرده‌ايم؛ مانند دست بردن در طبيعت، از بين بردن محيط‌زيست و الخ... . شايد زمان آن فرا رسيده است که گام به عقب بگذاريم، فکر کنيم و حرف حساب را بزنيم. درست است، ما اغلب به‌جاي کاري کردن، حرفش را مي‌زنيم. اما گاه کارهايي مي‌کنيم تا از حرف زدن و فکر کردن درباره‌شان اجتناب کنيم. مانند خرج کردن 700 ميليارد دلار براي يک مشکل، به‌جاي آن‌که بيانديشيم اين مشکل ابتدا از کجا ناشي شده است.
در آشفتگيِ پيش‌رو، به‌يقين داده‌هاي کافي براي بررسي دقيق مسائل وجود دارد. در 15 جولاي 2008 جيم بانينگ، سناتور جمهوري‌خواه، با حمله به بن برنانک، رئيس بانک مرکزي، مدعي شد که بر اساس اظهارات او «[خطر] سوسياليسم هنوز و با قوت در آمريکا وجود دارد»: «اکنون بانک مرکزي مي‌خواهد سامان‌دهنده‌ي اين خطر فراگير و بنيادين باشد، اما اين خودِ بانک مرکزي استکه خطري ريشه‌اي و بنيادي است. دادن قدرت بيشتر به بانک مرکزي مثل اين است که فکر کنيد با دادن چوب بزرگتري به پسر همسايه که پيشتر با چوب بيسبال پنجره‌ي خانه‌تان را شکسته، مشکل حل مي‌شود». [5] او در 23 سپتامبر دوباره حمله کرد و برنامه‌ي خزانه‌داري براي بزرگ‌ترين نجات مالي پس از «رکود بزرگ» را «غير آمريکايي» خواند:
«[در اين بحران] کسي بايد ضررها را به‌جان بخرد. مي‌توانيم بگذاريم افرادي که تصميمات اشتباه گرفته‌اند بهاي اعمال‌شان را بپردازند و يا مي‌توانيم اين درد را بين سايرين تقسيم کنيم. و اين دقيقاً همان چيزي‌ست که دبير خزانه‌داري پيشنهاد مي‌کند؛ مشکل را از دوش وال‌استريت برداريم و آن را بر شانه‌ي ماليات‌دهندگان بگذاريم... اين نجات ماليِ عظيم، راه‌حل نيست بلکه يک سوسياليسم مالي و [عملي] غير آمريکايي است».
بانينگ نخستين کسي بود که به طور علني، نمايي کلي از استدلال‌هاي نهفته در پس طغيان حزب جمهوري‌خواه در برابر برنامه‌ي نجات مالي را ترسيم کرد، طغياني که پس از رد طرح بانک مرکزي در 29 سپتامبر به اوج خود رسيد. بايد نگاهي دقيق‌تر به اين مساله انداخت. دقت کنيد که چگونه مخالفت جمهوري‌خواهان با پروژه‌ي نجات مالي در اصطلاحات «جنگ طبقاتي» بيان شده بود: وال‌استريت در برابر «مِين‌استريت»[6]. چرا بايد به آناني که در «وال‌استريت» مسئول اين بحران‌اند کمک کنيم و از وام‌گيران عادي ميانِ «مِين‌استريت» بخواهيم بهايش را بپردازند؟ آيا اين مصداق بارزي نيست از آنچه در اقتصاد، «قمار اخلاقي» (Moral Hazard) مي‌نامند، يعني «ريسکي که شخصي به‌طور غيراخلاقي مي‌پذيرد چرا که بيمه، قانون يا ديگر نهادها در برابر ضرري که اين رفتار مي‌تواند به بار بياورد محافظتش مي‌کنند»؟- به‌فرض، اگر من دربرابر آتش‌سوزي بيمه شده باشم نکات ايمني را کمتر رعايت مي‌کنم (يا در حالت افراطي، مايملک کاملاً تحت بيمه اما ضررده‌ام را به آتش مي‌کشم). همين قضيه در مورد بانک‌هاي بزرگ صدق مي‌کند: آيا آن‌ها دربرابر ضررهاي بزرگ محافظت نمي‌شوند و سود خود را حفظ نمي‌کنند؟ تعجبي ندارد که مايکل مور در نامه‌اي سرگشاده خطاب به مردم، برنامه‌ي نجات مالي را سرقت قرن خواند.  
همين تداخل غيرمنتظره ديدگاه‌هاي چپ با ديدگاه جمهوري‌خواهان محافظه‌کار است که بايد ترديد را در ما بر‌انگيزاند. آنچه در اين دو رويکرد مشترک است انزجارشان از بورس‌بازهاي بزرگ و مديران فاسدي است که از تصميمات پرخطرشان سود مي‌برند اما به‌وسيله‌ي «چترنجات طلايي»[7] از ورشکستگي مصون مي‌مانند. لطيفه ارنست لوبيچ در فيلم «بودن يا نبودن» را به‌ياد آوريد: وقتي از افسر نازي‌اي که مسئول «اردوگاه کار اجباري ارهاردت (Erhardt)» بود درباره‌ي اردوگاه‌هاي موجود در لهستان اشغالي مي‌پرسند، به سرعت جواب مي‌دهد: «ما کار جمع‌آوري رو انجام مي‌ديم، لهستاني‌ها هم اردوگاه رو برپا مي‌کنن». آيا همين منطق در مورد ورشکستگي مفتضحانه شرکت «اِنران» [8] در ژانويه 2002، که مي‌تواند هم‌چون نوعي شرح طعنه‌آميز از مفهوم جامعه پرمخاطره باشد، صادق نيست؟ هزاران کارمندي که شغل و پس‌اندازشان را از دست دادند مطمئناً در معرض خطر بودند، اما هيچ‌گونه حق انتخابي درباره اين موضوع نداشتند- خطر هم‌چون سرنوشتي محتوم بر آن‌ها ظاهر شد. برعکس، آناني‌که شناختي نسبي از خطرات موجود و توانايي مداخله در موقعيت را داشتند (مانند مديران رده‌بالا)، توانستند با نقد کردن سهام‌ها و سرمايه‌شان پيش از ورشکستگيْ مخاطره را براي خودشان به‌حداقل برسانند. قطعاً درست است که ما در جامعه‌اي با سرشار از انتخاب‌هاي پرمخاطره به‌سر مي‌بريم، منتها فقط گروهي اندک انتخاب مي‌کنند، در حالي که بقيه مخاطره مي‌کنند ...
 
بنابراين آيا برنامه‌ي نجات مالي به‌راستي اقدامي «سوسياليستي» و آغاز سوسياليسم دولتي در ايالات متحده است؟ اگر اين‌طور باشد، شکل بسيار عجيب‌و‌غريبي از آن است: اقدامي «سوسياليستي» که نخستين هدفش نه کمک به فقرا بلکه به اغنيا است، نه کساني که قرض گرفته‌اند بلکه آناني که قرض داده‌اند. در يک وارونگي تمام‌عيار، سوسياليستي‌کردن سيستم بانکي زماني قابل‌قبول است که به نجات سرمايه‌داري کمک کند. سوسياليسم بد است مگر زماني که سرمايه‌داري را تثبيت کند. (چينِ امروزه وضعيتي مشابه دارد: کمونيست‌هاي چيني با همين روش از سرمايه‌داري براي تحميل رژيم «سوسياليستي» بهره مي‌گيرند).
اما اگر «قمار اخلاقي» در دل ساختارِ سرمايه‌داري نقش‌ بسته باشد چه؟ در جواب بايد گفت، هيچ راهي براي جدا کردن اين دو از يکديگر وجود ندارد: در سيستم سرمايه‌داري، رفاه عموم مردم به پيشرفت و رونق وال‌استريت وابسته است. بنابراين، درحالي‌که پوپوليست‌هاي جمهوري‌خواهي که مخالف برنامه‌ي نجات مالي‌اند دارند کاري اشتباه را با دلايل درست انجام مي‌دهند، طرفداران نجات مالي به دلايلي نادرستْ کار درستي انجام مي‌دهند. به بيان موشکافانه‌تر، ارتباط [ميان اين دو] انتقال‌ناپذير است: درحالي‌که آنچه براي وال‌استريت خوب است لزوماً براي عموم مردم خوب نيست، اگر وال‌استريت ضعيف باشد عموم نمي‌توانند پيشرفت کند و اين عدم تقارن، برتري‌اي پيشيني به وال‌استريت مي‌دهد.
استدلال متداول «نفوذ ثروت از بالا به پايين »[9] عليه بازتوزيع برابري‌طلبانه ثروت (از طريق ماليت‌هاي بالا و تصاعدي و الخ) را به‌ياد آوريد: [بازتوزيع ثروت] به‌جاي غني‌تر کردنِ فقرا، ثروتمندان را فقيرتر مي‌کند. اين گرايش، صرفاً ضد مداخله‌گرانه (anti-interventionist) نيست بلکه درواقع نشان‌ از فهم دقيق مداخله اقتصادي دولتي دارد: با وجود آن‌که همه مي‌خواهيم فقرا غني‌تر شوند اما چون آن‌ها عناصر مولد و پويايي در جامعه نيستند کمک مستقيم به آنان مغاير با توليد است. تنها مداخله موردنياز، غني‌تر کردن ثروتمندان است؛ سود به‌خودي‌خود ميان فقيران پخش مي‌شود... امروزه اين نگاه در قالب اين باور درآمده که اگر پول کافي به وال‌استريت بدهيم در نهايت سود به عامه‌ي مردم سرريز مي‌شود و به کارگران معمولي و صاحبان خانه کمک مي‌کند. بنابراين، اگر مي‌خواهيد مردم خانه‌دار شوند پول را مستقيم به آن‌ها ندهيد، بلکه به کساني بدهيد که آن را به مردم قرض بدهند. بر اساس اين منطق، اين تنها راه بوجود آمدن رفاه واقعي است. در غير اين صورت، نتيجهْ توزيع دولتي سرمايه ميان نيازمندان است آن هم به خرج توليدکنندگان حقيقي ثروت‌.
نتيجتاً، آناني که درباره نياز به بازگشت از بورس‌بازي مالي به «اقتصاد واقعي» موعظه مي‌کنند و از توليد کالاها و خدماتي که نيازهاي واقعي مردم را برآورده کنند، حرف مي‌زنند مهم‌ترين نکته را در مورد سرمايه‌داري ناديده مي‌گيرند: يگانه هسته واقعي نظام سرمايه‌داري نه واقعيت توليد بلکه فرايندِ خودگردان و خودافزاي گردش مالي است. اين ابهام، در فروپاشي مالي اخير رو آمد؛ زماني‌که هم‌زمان از يک‌سو با نداي بازگشت به «اقتصاد واقعي» و از سوي ديگر با يادآوري اين قضيه بمباران مي‌شديم که گردش مالي، يک سيستم مالي بي‌نقص، نيروي حياتي اقتصادمان است. اين چه‌جور نيروي حياتي‌اي است که بخشي از «اقتصاد واقعي» نيست؟ آيا «اقتصاد واقعي» به ذات خود نوعي جسد سرد و بي‌خون است؟ بدين‌ترتيب، تکيه‌کلامِ پوپوليستيِ «مين‌استريت را نجات دهيد، نه وال‌استريت را!» کاملاً گمراه‌کننده بوده و فرمي از ايدئولوژي در ناب‌ترين شکلش است: [چراکه] اين واقعيت را ناديده مي‌گيرد که آنچه مِين‌استريت را در سرمايه‌داري نگاه مي‌دارد همان وال‌استريت است. ويرانيِ وال‌استريت، مين‌استريت را غرق در وحشت و تورم مي‌کند. بنابراين، گي سورمن، ايدئولوگ نمونه‌ سرمايه‌داريِ معاصر، در اين ادعاي خود کاملاً برحق است که «هيچ منطق اقتصادي براي تشخيص سرمايه‌داري مجازي از سرمايه‌داري واقعي وجود ندارد: تا به‌حال هيچ چيز واقعي‌اي مگر آن‌که پيش از آن فرآيند مالي‌شدن را از سر گذرانده باشد توليد نشده است... حتي در زمان بحران مالي نيز سود جهاني بازارهاي مالي جديد بر بهايشان تفوق دارند».[10]
درحالي‌که فروپاشي‌ها و بحران‌هاي مالي تذکرات آشکاري‌اند از اين‌که گردش سرمايه حلقه‌اي بسته نيست که بتواند خود را کاملاً تداوم بخشد- و گردش سرمايه واقعيت غايبي را پيش‌فرض مي‌گيرد که در آنکالاهايي توليد مي‌شوند و به فروش مي‌رسند که به‌راستي نيازهاي مردم را برطرف مي‌کنند- آموزه‌ي دقيق‌تر اين است که هيچ بازگشتي به اين واقعيت ممکن نيست، برخلاف همهلفاظي‌هايي که مي‌گويند «بياييد از فضاي مجازي بورس‌بازي‌هاي مالي به مردم واقعي‌اي بازگرديم که توليد و مصرف مي‌کنند». تناقض سرمايه‌داري اين است که نمي‌توانيد پوسته‌ي بورس‌بازي را دور بريزيد و انتظار داشته باشيد که اقتصاد واقعي را حفظ کنيد.
به‌راحتي مي‌توان اين استدلال را چون دفاعي متظاهرانه از ثروتمندان درنظر گرفت و رد کرد. مشکل اينجا است که تا آن‌جايي‌که در ساختار سرمايه‌داري باقي بمانيم، حقيقت نهفته‌اي در آن وجود دارد: يعنياين‌که اعتراض به وال‌استريت واقعاً به کارگران عادي ضربه خواهد زد. به همين دليل است که دموکرات‌هايي که از برنامه نجات مالي پشتيباني کردند با تمايلات چپ‌گرايانه‌شان در تناقض قرار نگرفتند. اين اتفاق تنها زماني مي‌افتاد که آن‌ها فرضيه‌ي پوپوليست‌هاي جمهوري‌خواه را مي‌پذيرفتند: سرمايه‌داري (حقيقي و اصيل) و اقتصاد بازار آزاد اموري توده‌اي و کارگري‌اند حال آن‌که مداخله دولتي، استراتژيِ نخبگان طبقات بالاتر است که براي استثمار مردم سخت‌کوش و عامي طرح‌ريزي شده است. بنابراين «سرمايه‌داري در برابر سوسياليسم» بدل مي‌شود به مردم سخت‌کوش عامي در برابر قشر بالادست.
اما چيز جديدي در مداخله‌ي قوي دولتي در سيستم بانکي يا به‌طور کلي در اقتصاد وجود ندارد. فروپاشي اخير خود نتيجه چنين مداخله‌اي است: هنگامي‌که در سال 2001 حباب دات‌کام [11] ترکيد (که کاملاً ماهيت مشکل «مالکيت فکري» (intellectual property) را عيان کرد)، تصميم بر آسان‌تر شدن اعطاي اعتبار گرفته شد تا رشد را از نو در بازار مسکن سرازير کند (بدين‌ترتيب، از اين منظر، علت غايي فروپاشي مالي 2008 به بن‌بست رسيدن مالکيت فکري بود). و اگر افق فکرمان را آنقدر گسترش دهيم که حقيقت جهاني را دريابيم، مي‌بينيم که تصميمات سياسي حذف از همان تاروپود روابط اقتصاد جهاني بافته شده‌اند. چند سال پيش، شبکه‌ سي‌ان‌ان در گزارشي درباره کشور مالي (Mali)، واقعيت «بازار آزاد» جهاني را شرح داد. دو رکن اقتصادي مالي، پنبه در جنوب و گله‌داري در شمال کشور است و هر دو در خطرند، زيرا دولت‌هاي غربي درست همان قوانيني را نقض مي‌کنند که خود سعي دارند به ملت‌هاي فقير جهان سوم تحميل کنند. مالي پنبه‌اي با کيفيت بالا توليد مي‌کند اما مشکل اين‌جا است که دولت آمريکا به کشاورزان پنبه‌ي خود مبلغي بيش از کل بودجه‌ي کشور مالي کمک‌ مي‌دهد. بنابراين تعجبي ندارد که کشاورزان مالي قادر به رقابت با آن‌ها نيستند. در شمال، مقصر اتحاديه اروپا است: گله داران مالي نمي‌تواند با گوشت و شير اروپايي که يارانه زيادي از اتحاديه مي‌گيرد رقابت کنند. اتحاديه اروپا براي هر گاو حدود 500 يورو در ساليارانه مي‌دهد- بيشتر از ميزان توليد ناخالص داخلي هر فرد در مالي. همان‌گونه که وزير اقتصاد مالي مي‌گويد: «ما به کمک يا نصيحت يا خطابه‌هاي شما درباره تاثيرات سودمند ازميان برداشتن قوانين و مقررات دولتي بيش از حدّ نيازي نداريم؛ خواهش مي‌کنم، فقط به قوانين خودتان درباره‌ي بازار آزاد بچسبيد، آن‌وقت مشکلات ما بالکل حل خواهد شد...». جمهوري‌خواهان مدافع بازار آزاد کجايند؟ فروپاشي اقتصادي مالي نشان‌دهنده حقيقت آن چيزي‌ست که ايالات متحده از «کشور را مقدم قرار دادن» مدنظر دارد.
اين‌ها همه نشان از آن دارد که چيزي به نام بازار بي‌طرف وجود ندارد: در هر وضعيت خاصي، پيکربندي بازار همواره براساس تصميمات سياسي تنظيم مي‌شود. بنابراين تنگناي واقعي اين نيست که «آيا دولت بايد مداخله کند؟» بلکه اين است که «چه نوع مداخله دولتي ضروري است؟» و اين موضوعي براي سياست واقعي است: يعني تلاش براي تعريف مختصات «غيرسياسي» زندگي‌هايمان. تمام مسائل سياسي به نوعي بي‌طرف‌اند و به اين سوال مربوط مي‌شوند که «کشور ما کدام است؟». بنابراين، تا جايي‌که نجات مالي با تصميماتي سروکار دارد که ويژگي‌هاي بنيادي حيات اقتصادي و اجتماعي‌مان را ترسيم مي‌کند و حتي، در اين فرآيند، اشباح نبرد طبقاتي را بسيج مي‌کند بحث بر سر آن دقيقاً سياست واقعي است. در اين‌جا هيچ موضع کارشناسانه و «ابژکتيوي» وجود ندارد که بتوان به راحتي اتخاذش کرد؛ بايد از نظر سياسي طرف يکي را گرفت.
احتمال زيادي وجود دارد که قرباني اصلي بحران حاضر نه سرمايه‌داري که خودِ «چپ» باشد، چرا که دگرباره، ناتواني‌اش براي ارائه راهکاري قابل قبول و جهاني بر همگان آشکار شد. درواقع اين چپ بود که غافلگير شد. توگويي رخدادهاي اخير، با احتساب خطري که داشتند، به اين خاطر ترتيب داده شده بودند که نشان دهند حتي در زمان بحران‌هاي ويران‌گر نيز جايگزين مناسبي براي سرمايه‌داري وجود ندارد. «Thamzing» لغتي تبتي است مربوط به دوران انقلاب فرهنگي، با طنيني ناميمون براي ليبرال‌ها: معني آن «جلسه‌ي نزاع» است؛ جلسه‌اي علني براي استماع و انتقاد از فردي که بي‌محابا سين‌جين مي‌شود تا از طريق اعتراف به اشتباهات خويش و انتقاد مستمر از خويش دست به بازپروري سياسي بزند. شايد چپ امروزه به يک جلسه طولانيِ Thamzing نياز دارد؟
امانوئل کانت، شعار محافظه‌کارانه‌ي «فکر نکن، اطاعت کن!» را نه با حکمِ «اطاعت نکن، فکر کن!» بلکه با «اطاعت کن، اما فکر کن!» پاسخ مي‌دهد. هنگامي‌که مبهوت رخدادهايي چون برنامه نجات مالي شده‌ايم، مي‌بايست در ذهن داشته باشيم ازآن‌جاکه اين [برنامه] درواقع نوعي تهديد است، بايد در برابر وسوسه پوپوليستيِ بيرون‌ريختن خشم خويش و درنتيجه ضربه‌زدن به خودمان بايستيم. به‌جاي چنين نمايش‌هاي عاجزانه‌اي، بايد خشم‌مان را کنترل کنيم و آن را به تعيني سرد براي تفکر بدل کنيم تا به‌نحوي واقعاً راديکال ته‌وتوي چيزها را دربياوريم و بپرسيم اين چه جامعه‌اي است که چنين تهديدي را ممکن ساخته است.
 
پي‌نوشت‌ها:
 
[1]: John Maynard Keynes, The General Theory of Employment, Interest and Money, New York: Management Laboratory Press 2009, Chapter 12.
[2]: John Gray, Straw Dogs, New York: Farrar Straus and Giroux 2007, p. 110.
[3]: Joseph Stiglitz, "The Bush administration may rescue Wall Street, but what about the economy?" The Guardian, September 30, 2008
 [4]: هرچند، ازآن‌جايي‌که بارها به ما گفته‌اند که اعتماد و باور مقولاتي سرنوشت‌سازند، مي‌بايست بپرسيم وحشت‌زدگيِ وزارتخانه و بالا بردن ارزش سهام تا چه اندازه در توليد خطري که سعي داشت با آن مبارزه کند، نقش داشت.
[5]: بنگريد به Edward Harrison, "Senator Bunning blasts Bernanke at Senate hearing," available online at http://www.creditwritedowns.com.
 [6]: Main Street؛ لفظاً به معناي خيابان اصلي يک شهر است و در شهر نيويورک هم خيابان بزرگي به همين اسم وجود دارد که خيابان وال‌استريت نيز در آن واقع شده است، اما معناي کنايي آن طبقه‌ي متوسط در آمريکا است. ژيژک هنگام به‌کار بردن اين واژه هر دو معناي اصلي و مجازي‌اش را مدنظر دارد م
 [7]: Golden parachute ؛ توافقي ميان کمپاني و کارمندانش (معمولاً مديران رده‌بالا) که برطبق آن در صورت ضرردهي کمپاني يا اخراج کارمند، سود قابل توجهي به او تعلق مي‌گيرد-م
 [8]:Enron؛ کمپاني آمريکايي انرژي که در دسامبر 2001 ورشکسته شد. کمپاني انران در سال 2000، پيش از اعلام ورشکستگي، حدود 20000 پرسنل و سود سالانه‌ي بالغ بر 101 ميليارد دلار داشت. در انتهاي سال 2001 مشخص شد که اين کمپاني در اعلام ميزان سود مالي‌اش قصور کرده و براي فرار از ماليات، با استفاده از کلاه‌برداري‌هاي حسابداري، آن را کمتر از آن‌چه براستي بود اعلام کرده است-م
[9]: trickle-down ؛ تئوري‌اي در اقتصاد که بر اساس آن سود مالي کمپاني‌هاي بزرگ در نهايت ميان شرکت‌هاي کوچک‌تر و مصرف‌کنندگان سرريز مي‌شود- م  
[10]: Guy Sorman, “Behold, our familiar cast of characters:” The Wall Street Journal (Europe) July 20-1, 2001
[11]: Dot-com Bubble ؛ دوره‌اي در معاملات بورس (1977-2000) که بازارهاي بورس کشورهاي صنعتي با استفاده از تبليغات رو‌به‌رشد اينترنتي رشد سريعي را شاهد بودند. اين رشد در خلال سال‌هاي 1999-2000 ناگهان متوقف شد و بسياري از شرکت‌هاي سودآور آن دوران، مانند Amazoon و Cisco، بخش اعظمي از سهام خود را از دست دادند و ضررهاي هنگفتي را متحمل شدند-م
 
 
* اين مقاله ترجمه‌اي است از:
Slavoj Zizek,” Capitalism Socialism?” in First as Tragedy then as Farce (Verso, 2009), Chapter 1, p 9-17
 
۲۹مرداد۱۳۹۳  



 Rss Feed     Mailing List 
نقل هرگونه مطلب تنها با ذکر نشانی سایت مجاز است. 2017©