خانه
یادداشت
مقاله
ویژه
Article
صدا
پیوند
آرشیو
تماس

      بازگشت به مقالات

بلشويسم به‌عنوان معضلي اخلاقي
نویسنده: گئورگ لوکاچ/ ترجمه: محمد سپاهي
 

يادداشت مترجم انگليسي: اين نوشته، ترجمه مقالهاي است به زبان مجارکه نخست در نشريه انديشه آزاد (Szabadgondolat)، شماره دسامبر1918، ص. 228-232 چاپ شد. انديشه آزاد مجله رسمي «حلقه گاليله»، جمعيتي متشکل از روشنفکران راديکال در دانشگاه بوداپست، بود. لوکاچ اين مقالهرا براي شماره ويژه‌ بلشويسم و قاعدتا به درخواست سردبير مجله، کارل پولاني، نوشته بود. تا به امروز اين مقاله در مجموعههاي چاپ شده از آثار اوليه لوکاچ غايب بوده است. در واقع، پژوهشندگان انگليسيزبان لوکاچ گمان بردهاند که اين مقاله مفقود شده است؛ البته در اين مورد، به دليل عدم دسترسي مستقيم به متون مجاري-زبان عذرشان موجه است.
اين مقاله از نظر تاريخي به چند دليل شايسته‌ توجه است. اين اثر برخي از دغدغههاي روشنفکران اروپايي دوران پيش و پس از جنگ جهاني را منعکس ميکند. به عنوان مثال، حلقه وبري هايدلبرگ، در طول جنگ مباحثات دامنهداري بر سر مساله توجيهپذيري اعمال خشونت در دورههاي حساس تاريخي به راه انداختند (گئورگ لوکاچ، کارل ياسپرس و ارنست بلوخ جزو مشارکت‌کنندگان در اين بحث بودند). از سوي ديگر، اين مقالهنشانگر بحراني است که روشنفکران چپ مجار را در آن دوره تحت تاثير قرار داده بود؛ يعني دوره پس از فروپاشي پادشاهي اتريش- مجارستان و متعاقبا انقلاب «بورژوايي- دموکراتيک» اکتبر 1918 که منجر به ائتلافهاي بي‌ثمر ميان گروههاي مختلف سياسي شد. اما ارزش اصلي اين مقاله زماني آشکار ميشود که آن را در بستر آغاز گرايش لوکاچ به ايدئولوژي مارکسيستي و بلشويکي و سير تحولات آتي آن قرار دهيم.
لوکاچ هنگام نوشتن اين مقاله‌ يک دوره گذار را سپري ميکرد. او در آن زمان از ديدگاه «ضدسرمايهداري رمانتيک» به منظري شبه سوسيال-دموکراتيک تغيير موضع داده بود. همچنين مقاله او بهجاي ارائه تحليلي «عيني» از يک مساله، آگاهانه خصلتي «خودافشاگرانه» دارد؛ اين مقاله دريچهاي به کشمکش دروني لوکاچ ميگشايد. هر يک از تجربههاي ژرف زندگياش، ردي در اين مقاله بر جاي گذاشتهاند: مواجهه با داستايفسکي، آنارشيستهاي روسي (از جمله همسر اول لوکاچ)، مسيانيسم يهودي، نظريههاي مارکس و ايدهآليسم آلماني. آلترناتيوهاي مورد بحث در اين مقاله، از چنين پسزمينهاي سر برآوردهاند. اما اين نخستين باري نبود که لوکاچ به امکان تخطي از هنجارهاي اخلاقي «متداول» براي رسيدن به يک «هدف غايي» (مثل رستگاري فردي) ميانديشيد. در فقر روح مربوط به سال1912، لوکاچ اخلاق رسمي را رد کرد و اخلاقي از «مرتبه بالاتر» را برگزيد. همچنين لوکاچ در مرحله پيشامارکسيستي، يعني زيباييشناختي-بورژوايي خود، نگرش بسيار راديکالي در مورد فرم اتخاذ کرده بود که مفهوم خشونت نيز در آن جاي ميگرفت. لوکاچ مينويسد: «فرم نوعي داوري است که با ارعابي مقدس، همه چيز را وادار به رستگاري ميکند» (فرهنگ زيباييشناختي،1913، متن مَجار). واقعيت اين است که لوکاچ در مقاله پيش رو، هنوز طرفدار نگرش بلشويسم نيست. بر مبناي آثار متقدم لوکاچ، ميتوان چنين فهميد که راديکاليسم موجود در رويکرد او به مسائل زيباييشناختي و اخلاقي، راهش را براي همراه شدن با آرمان انقلاب هموار کرد.
درباره‌ اينکه لوکاچ دقيقا چه وقت و چه سان، ظاهرا به يکباره، به آرمان کمونيسم ايمان آورد، حرف و حديث بسيار است. حزب کمونيسم مجارستان به رهبري افرادي چون بلا کون در 24 نوامبر 1918 شکل گرفته بود، اما لوکاچ تا اواخر دسامبر به اين حزب نپيوست. هنگام چاپ اولين شمارهاز جريده سرخ (Voros Ujsag)در 7 دسامبر 1918، لوکاچ هنوز عضو حزب نشده بود. مقاله پيش رو، به عنوان آخرين مقاله پيشامارکسيستي لوکاچ، چند روز بعد به چاپ رسيد.
شکي نيست که لوکاچ تا سپتامبر 1918، هنوز در حال تدارک اقامتش در آلمان بود؛ و براي اين کار روي کمک دوستان آلماني‌اش حساب ميکرد (هانس استادينگر يک کارمند وايماري، و پل ارنست شاعر و نمايشنامهنويس). همچنين او در 18 مه 1918 به دانشگاه هايدلبرگ تقاضاي تدريس داده بود. اما دين دوماژفسکي در نامهاي به تاريخ 12 دسامبر 1918به او اطلاع داد که تقاضايش رد شده است. دليلش «مليت خارجي» يعني مجارستانياش بود. لوکاچ در 16 دسامبر 1918پاسخ داد که تقاضايش را در کمال رضايت پس ميگيرد، چون قصد پيوستن به مشاغل سياسي را دارد. بدين ترتيب ميتوان با اطمينان، زمان دقيق پيوستن لوکاچ به حزب کمونيست را تعيين کرد. اما گمان نميرود که اين شرايط بيروني، تنها دليل تصميمگيري لوکاچ باشد. طبق روايت خود لوکاچ از اين مقطع - مندرج در خاطرات معاصرانش- شخصيت «کاريزماتيک» و تاثيرگذار بلا کون، کاتاليزور اصلي اين فرايند بود. لوکاچ به دوستانش گفته بود: «من با شخصي ملاقات کردهام که افکار و عقايدش باد هوا نيست، بلکه آن‌ها را به کنش بدل ميکند. چيزي را که ما با طول و تفصيل بيان ميکنيم، او تجربه ميکند. او مرا قانع کرد که نميتوانم عواقب افکارم را به گردن بگيرم. بايد حواسم را جمع کنم تا اين وضع تغيير کند».
وقتي شماره‌ دوم جريده سرخ در اواخر دسامبر چاپ شد، نام لوکاچ در فهرست هيئت تحريريه ديده ميشد. دو ماه بعد، دنبالهاي بر «بلشويسم»، به نام «تاکتيک و اخلاق» نوشته شد. در اين اثر، لوکاچ از آرمانهاي کمونيسم حمايت و دلايل خود را براي فدا کردن اصول اخلاقي شخصي به نفع يک اخلاق جمعي از مرتبه بالاتر، اعلام کرد.
 

جوديت مارکوس تار

 

 

***

 

 

بلشويسم به‌عنوان معضلي اخلاقي

 

در اين نوشتار، قصد نداريم به راههاي ممکن براي تحقق بلشويسم بپردازيم يا بر سر عواقب مفيد يا مضر حاصل از آن بحث کنيم. يکي از دلايل اين امر، آن است که نويسنده، خود را حائز صلاحيت براي ارائه پاسخي قاطع در مورد اين مسائل نميبيند؛ و مهم‌تر آنکه، صراحتا بايد عارض شوم که اين حقير بحث بر سر عواقب عملي را بيحاصل ميداند. تصميم بر له يا عليه بلشويسم - همانند موضعگيري در مورد هر مساله خطيري- ناگزير بايد تصميمي اخلاقي باشد. بر اين اساس، براي رسيدن به يک تصميم حقيقتا صادقانه، ضروريترين چيز اين است که تصميمگيري مسالهساز خود را به صورتي دروني (immanent) حلاجي کنيم.
يک توجيه نسبي براي صورت‌بندي اخلاقي اين مساله، آن است که محور اکثر بحثهاي مربوط به بلشويسم، پرسش از «مهيا» بودن يا نبودن شرايط اقتصادي و اجتماعي براي تحقق عاجل انقلاب بلشويکي است. اما تاملاتي از اين دست راه به جايي نميبرد، چون به اعتقاد من، نميتوان پيشاپيش چيزي گفت. اراده به تحقق عاجل و بيقيد و شرط بلشويسم، به عنوان يکي از معيارهاي اصلي «مهيا شدن» شرايط لازم، اولويتي بر الزامات عيني ندارد. از سوي ديگر، اينکه پيروزي انقلاب بلشويکي ممکن است دستاوردهاي عظيم فرهنگي و تمدني را نابود کند، خم به ابروي طرفداران انقلاب بلشويکي - چه طرفداران متکي به دلايل اخلاقي و چه متکي به ملاحظات تاريخي-فلسفي- نميآورد. انقلابياني از اين دست - با تاسف يا به شادماني- اين حقيقت را ميپذيرند و عواقبش را گردن ميگيرند. اين موضوع اهداف‌شان را عوض نميکند و نبايد هم بکند. چون آنان بخوبي ميدانند که تغييري جهاني-تاريخي با چنين عظمتي، ناگزير به نابودي ارزشهاي گذشته منجر خواهد شد. عزم آنان براي برپايي ارزشهاي نو، به آنان نويد ميدهد که چنين ضايعهاي را براي نسلهاي آينده جبران خواهند کرد.
پس به نظر ميرسد يک مساله جدي اخلاقي براي تمام سوسياليستهاي دوآتشه حل شده است، و هيچ چيز نميتواند خللي در تصميمگيري به نفع بلشويسم ايجاد کند. ولي پرسش اين است که با عطف نظر به «مهيا بودن» شرايط و نابودي ارزشهاي گذشته، چه مانعي بر سر تحقق عاجل و بيقيد و شرط هدف ما وجود دارد؟ آيا کسي که انتظار و تاملبيشتر (يعني سازشکاري)را برگزيده است، ميتوان سوسياليست واقعي ناميد؟ اما اگر يک غيربلشويک نسبت به ديکتاتوري اقليت و مدعي دموکراسي اعتراض کند، با واکنش شاگردان لنين مواجه خواهد شد، همانان که پيرو اوامر رهبرشان، به راحتي صفت «دموکراتيک» را از عنوان و برنامههاي حزب خود پاک ميکنند و خود را «کمونيست» ميخوانند.
بنابراين، صورت‌بندي اخلاقي مساله بستگي به اين دارد که ما چه نقشي براي دموکراسي قائليم؛ يعني آيا دموکراسي براي ما صرفا يک تاکتيک موقت براي جنبش سوسياليست و ابزار مناسبي براي مبارزه عليه ارعاب قانوني و در عين حال بيضابطه از سوي طبقات سرکوب‌گر است، يا اينکه دموکراسي را جزئي جداييناپذير از سوسياليسم ميدانيم. اگر دومي را بپذيريم، دموکراسي را نميتوان بدون تبعات اخلاقي و ايدئولوژيک قرباني کرد. حاصل آنکه، هر سوسياليست باوجدان و وظيفهشناسي، وقتي به کنار گذاردن اصل دموکراسي ميانديشد، با يک مساله عميق اخلاقي درگير ميشود.
در گذشته، معمولا تمايز چنداني ميان فلسفه تاريخ مارکس و جامعهشناسي او قائل نميشدند. در نتيجه، اغلب فراموش ميکردند که دو عنصر تشکيلدهنده نظام او، يعني کشمکش طبقاتي و سوسياليسم، که پايان‌بخش ‏مرزبندي طبقاتي و در نتيجه ستم است، هرچند رابطه تنگاتنگي با هم دارند، اما محصول نظام مفهومي يکساني نيستند. اولي، يافتهاي عيني از جامعهشناسي مارکسي است که در دورهبندي تاريخ اهميت پيدا ميکند. کشمکش طبقاتي همواره نقش نيروي پيشران را براي هر نظم اجتماعي ايفا کرده است؛ و در عين حال، کشمکش طبقاتي يکي از مهمترين مفاهيم لازم براي توصيف خط و ربطهاي حقيقي موجود در واقعيت تاريخي است. از سوي ديگر، سوسياليسم مبناي آرمانشهري فلسفه تاريخ مارکسي است: سوسياليسم آرمان اخلاقي نظم جهاني آينده است (هگلگرايي مارکس سبب شد دو مقوله متفاوت از واقعيت را در يک سطح قرار دهد و بدين ترتيب به اين ابهام دامن زد). هرچند کشمکش طبقاتي پرولتاريا، قرار است نظم جهاني نويني برقرار کند، اما اين کشمکش مظهري از آن نظم جهاني نوين نيست.
پيامدهاي کشمکش فاتحانه طبقه بورژوا نشان داده است که رهايي پرولتاريا، لزوما به معناي پايان کامل ظلم طبقاتي نخواهد بود. اين اتفاق [رهايي پرولتاريا] صرفا موجب تغيير بازآرايي طبقات اجتماعي (class reshuffling) خواهد شد: ستم‌گران پيشين تبديل به طبقه ستمديده جديد خواهند شد. از آنجاکه رهايي پرولتاريا به معناي رهايي آخرين طبقات ستمديده[ي تاريخ] است، اين پيروزي يکي از شرطهاي ضروري براي رسيدن به دوران آزادي حقيقي است، يعني دوراني که ديگر نه ستمگري وجود دارد و نه ستمديدهاي. اما اين فقط يک فرضيه است -که يک نقطه ضعف به شمار ميرود. جستجوي نظمي جهاني که فراتر از توصيفات و قوانين خشک و خالي جامعهشناختي حاکم بر واقعيت اجتماعي باشد، يعني جستجوي نظم دموکراتيک جهاني، پيششرط ضروري براي تحقق جهاني حقيقتا آزاد است.
پس اراده[1]‌ (که از بيان جامعهشناختي فاکتها فراتر ميرود) يکي از لازمههاي اصلي جهانبيني سوسياليستي است؛ و بدون اراده، اين جهانبيني همچون بنايي سست فرو ميريزد. دقيقا همين اراده سبب خواهد شد پرولتاريا به عامل رستگاري نوع بشر، به طبقه مسيحايي تاريخ جهان، تبديل شود. بدون اشتياق [حاصل از] اين مسيانيسم، ممکن نيست مسير سوسيال دموکراسي با پيروزي طي شود.
حق با انگلس بود که ميگفت پرولتاريا تنها وارث برحق فلسفه کلاسيک آلمان است؛ اينجاست که ايدهآليسمِ اخلاقيِ ريشه-از-زمين-گسستهي تفکرِ کانتي-فيشتهاي که بنا داشت جهان را به طور متافيزيکي دگرگون کند، تبديل به کنش ميشود. همزمان با حرکت مستقيم پرولتاريا به سوي هدف، آنچه نظريه بود به پراکسيس انقلابي مبدل شد، در حالي‌که زيباييشناسي شلينگ و فلسفه حق هگل مسيري متفاوت و ارتجاعي در پيش گرفتند.
بيشک مارکس هنگام تدوين فرايند تاريخي-فلسفي خود به شدت وامدار[2] List der Idee هگل بود، منظورم جايي است که مارکس ادعا ميکند پرولتاريا ضمن تلاش براي تحقق مطالبات طبقاتي عاجل (immediate) خود، جهان را نيز براي هميشه از ظلم نجات خواهد داد. در اين لحظه تصميمگيري که هماکنون فرا رسيده است، نميتوانيم تقابل دوقطبي ميان واقعيت تجربي بيروح و آرمان انساني -يعني آرمانشهري، اخلاقي- را ناديده بگيريم. اکنون بايد ببينيم که آيا [قائل شدن به] نقش رستگاريبخش براي سوسياليسم به معناي گرايش آگاهانه و بيقيد و شرط به رستگاري بشريت است، يا پوششي ايدئولوژيک براي منافع طبقاتي صرف. اگر شق دوم صحيح باشد، [سوسياليسم] با ساير منافع طبقاتي تنها تفاوتي محتوايي خواهد داشت؛ و نميتوان ادعاي تفاوتي کيفي يا اخلاقي را داشت (به ياد داشته باشيم که در قرن هجدهم، نظريههاي رهاييبخش بورژوايي مدعي آزادي نوع بشر بودند، مثل نظريه عدم مداخله (laissez-faire). خصلت ايدئولوژيک ناب اين نظريهها طي انقلاب فرانسه فاش شد، جايي که نهايتا منافع طبقاتي حاکم شد و بس).
اگر ايده سوسيال‌دموکراسي اصيل -يعني نيل به نظامي سياسي عاري از هرگونه نابرابري طبقاتي- صرفا جبنهايدئولوژيک داشته باشد، ديگر با يک مخمصه اخلاقي مواجه نيستيم. مساله اخلاقي ما ريشه در اين واقعيت دارد که سوسيال‌دموکراسي تنها يک هدف غايي دارد که به تکاپويش معناي واقعي ميدهد: پايان بخشيدن به تمام کشمکشهاي طبقاتي آينده، ايجاد نظامي سياسي که کشمکش طبقاتي را حتي به عنوان يک امکان تئوريک منتفي کند.
در حال حاضر تحقق اين هدف به وضوح امکانپذير گشته است. در نتيجه، با يک مخمصه اخلاقي روبهرو هستيم: اگربه احتمال مفروض براي تحقق آرمانمان دل خوش کرده باشيم، بايد با ديکتاتوري، ارعاب و ظلم طبقاتي کنار بياييم. ظلم طبقاتي کنوني ناگزير با ظلم پرولتاريا جايگزين خواهد شد - مثل دفع ابليس به ياري بعلالذباب (Beelzebub) - به اين اميد که ظلم پرولتاريا به عنوان آخرين ظلم طبقاتي، و در نتيجه عيانترين و وحشيانهترين آن، سرانجام خود را نابود کند و بدين‌ترتيب، براي هميشه به ظلم طبقاتي پايان دهد. اما چنانچه تصميم بگيريم دنياي جديد را به ياري ابزارهاي دموکراتيک محقق کنيم (ناگفته پيداست که دموکراسي واقعي آرزويي است که هيچگاه در هيچ نقطهاي از جهان، حتي در دولتهاي به اصطلاح دموکراتيک، تحقق نيافته است)، خطر تاخيري بيپايان را به جان خريدهايم؛ چرا که اکثريت مردم نظم نوين جهاني را به اين زودي نخواهند پذيرفت. اگر در مقابل اين اکثريت به زور متوسل نشويم، تنها گزينه موجود پرداختن به ارشاد، روشنگري و انتظار است، به اميد آنکه روزي بشريت، با کنش آگاهانه خود، به چيزي دست پيدا کند که عده زيادي از مدت‌ها قبل آن را تنها راه حل مشکلات جهان ميدانستند.
خطري ذاتي که در هر دو شق قضيه وجود دارد، ارتکاب گناهان نابخشودني و اشتباهات بي‌شمار است. همه بايد اين واقعيت را بپذيريم، چيزي که ما را در يک مخمصه اخلاقي قرار ميدهد. عواقب اخلاقي گزينه دوم نيز کاملا معلوم است: اجراي اين استراتژي مستلزم ائتلاف مصلحتآميز با حزبها و طبقههايي است که مطالبات مقطعيشان با سوسيال‌دموکراسي تلاقي دارد، اما با هدف نهاييمان خصومت و عناد دارند. بنابراين ضروري است معيار تاکتيکي درستي پيدا کنيم که راه همکاري را هموار کند، بدون اينکه اصالت هدف غايي مخدوش شود يا از شور انقلابي کاسته شود.
اينجاست که خطر انحراف هويدا ميشود: انحراف از مسير مستقيم و باريک کنش منتهي به تحقق يک آرمان، بدون اينکه بيراهه زدنها خود به هدف تبديل شوند، اگر نگوييم غير ممکن، بسيار مشکل است. و کاستن عامدانه از سرعت پيشرفت به سمت هدف غايي، منطقا باعث کاستن از شور انقلابي ميشود. در نتيجه با يک مخمصه اخلاقي تمام عيار مواجه هستيم که ميتوان آن را اينگونه بيان کرد: چگونه ميتوان در راه تحقق سوسياليسم به اصول دموکراتيک گردن نهاد، بدون آنکه اين سازشهاي تاکتيکي در آگاهي ما ريشه بدوانند؟
بلشويسم راه گريزجذابي مطرح ميکند، به اين دليل که ما را وادار به سازش نميکند. اما ممکن است همه سينهچاکان بلشويسم از عواقب تصميم خود آگاهي کاملي نداشته باشند. معضل آنان را ميتوان اينگونه بيان کرد: آيا ميتوان نيکي را با توسل به ابزارهاي شرارتآميز برپا ساخت؟ آيا ميتوان آزادي را با استفاده از ظلم برقرار کرد؟ آيا مبارزهاي که تاکتيکهايش تفاوت ماهوي با تاکتيکهاي نظم کهن و منفور جهاني ندارد، ميتواند جهاني جديد ايجاد کند؟
شايد براي رفع اين معضل، به فرضيات جامعهشناسي مارکس متوسل شويم که طبق آن، تاريخ زنجيره بلاانقطاعي از کشمکش طبقاتي بين ستمگران و ستمديدگان است. در نتيجه، مبارزه پرولتاريا هم نميتواند از اين «قانون» مستثني باشد. در اين صورت، چنانچه ديديم، سوسياليسم به معناي دقيق کلمه نميتواند از منافع مادي پرولتاريا فراتر برود. يعني ايدئولوژي محض ميشود. اما حقيقت اين نيست. و چون حقيقت چيز ديگري است، اين فرضيه تاريخي نميتواند مبناي تلاش براي تحقق نظم نوين جهاني قرار گيرد. بايد پذيرفت که شرارت، شرارت است؛ ظلم، ظلم است؛ و ظلم طبقاتي، ظلم طبقاتي است. بايد ايمان داشته باشيم -يک ايمان عاري از عقلانيت[3] تمام عيار- که از دل اين کشمکش طبقاتي، کشمکش طبقاتي ديگري بيرون نخواهد آمد (که ظلم و ستم جديدي در پي داشته باشد) و منجر به تداوم سلسله بيمعنا و بيهدف کشمکشهاي گذشته شود - بلکه اين ظلم، ابزارهاي نابودي خود را به وجود خواهد آورد.
بنابراين معضل انتخاب راه درست - مثل تمام معضلات اخلاقي- به ايمان مربوط ميشود.[4]برخي از ناظران صاحبنظر، در اين مورد دچار تنگ نظري ميشوند و گمان ميکنند سوسياليستهاي قديمي و امتحانپس‌دادهاي که تمايلي به پيوستن به صفوف بلشويکها ندارند، ايمانشان به سوسياليسم بسيار ضعيف شده است. بايد بگويم که اين تعبير را قبول ندارم؛ چون فکر نميکنم گرايش به «قهرمانبازي عجولانه«بلشويسم در مقايسه با گرايش به روش دموکراتيک، نيازمند ايمان عميقتري باشد؛ روشي که به هيچ‌وجه حماسي نيست اما نيازمند احساس مسئوليت و تعهد عمق نسبت به نبردي دشوار است؛ نبردي که روند طولاني و طاقتفرساي آموزش و انتظار را در پي دارد.
ظاهرا آنان که از حالت اول طرفداري ميکنند، بايد به هر قيمتي که شده از خلوص اعتقاداتشان دفاع کنند، حال آنکه طرفداران حالت دوم بايد آن را قرباني کنند. اين از خود گذشتگي [قرباني کردن عقايد]، نهايتا به تحکيم معناي اصلي سوسيال دموکراسي کمک ميکند، يعني تحقق سوسيال دموکراسي در کليت آن، نه در قالب اجزاي پراکنده. بگذاريد تاکيد کنم: بلشويسم بر پايه اين پيشفرضي متافيزيکي استوار است که شر ميتواند سبب خير شود، يا به قول رازوميخين در جنايت و مکافات داستايفسکي، ميتوان در راه حقيقت دروغ هم گفت.
نگارنده نميتواند با اين اعتقاد همدل باشد. همچنين معتقد است ديدگاه بلشويک ريشه در معضلي اخلاقي و حل‌ناشدني دارد. در مورد دموکراسي، از خودگذشتگي و ترک نفس «تنها» کار فوق بشري است که از انتخابگران آگاه و مهياي پايداري صادقانه در اين راه انتظار داريم. با آنکه روش دموکراتيک نيازمند قدرتي مافوق بشري است، ولي کمتر از بلشويسم با پرسشهاي بيپاسخ روبهرو است.
   

منبع:

 

Luka?cs, Georg, Bolshevism as a Moral Problem, Social Research, 44:3 (1977:Autumn) p.416
پي‌نوشت‌ها:

[1] در اينجا به عنوان يکي از مفاهيم ايده‌آليسم اخلاقي به کار رفته است [مترجم انگليسي].‏
[2] Cunning of idea (حيله ايده): طبق نظر هگل، تاريخ منطق دروني خود را با نوعي حيله و شيطنت جاري مي‌کند؛ به اين معني که براي پياده کردن اين منطق، از خواسته‌هاي غيرمنطقي کنش‌گران انساني بهره مي‌برد. درواقع، کنش‌گران انساني، بر اساس نيازها و عقايد شخصي خود عمل مي‌کنند  تاريخ (ايده) کار خود را انجام مي‌دهد (مترجم فارسي).
[3]Credo quia absurdum est «ايمام مي‌آورم به اين دليل که نامعقول است». جمله‌اي از ترتوليان متأله صدر مسيحيت که بيان موجزي است از جدايي ايمان و عقل (مترجم فارسي).
[4] براي جلوگيري از هرگونه سوءتفاهم، لازم به تأکيد است که اينجا نمونه‌هاي خاص و ناب ملاحظات اخلاقي مد نظر و مورد مقايسه هستند. در هر دو مورد، تصميم‌گيري ممکن است از روي سبک‌سري، مسئوليت‌گريزي و خودخواهي انجام شود؛ ما کاري به تصميم‌هاي گرفته شده نداريم. (گئورگ لوکاچ)      

  

 
۱۴ارديبهشت۱۳۹۶  



 Rss Feed     Mailing List 
نقل هرگونه مطلب تنها با ذکر نشانی سایت مجاز است. 2017©